تبليغاتX
 اهای تو که این همه دوری از من



ديگر همه فهميده اند

 

مدتي است برايت عاشقانه مي نويسم و تو جواب نمي دهي؛ شايد به دستت نرسيده باشد، اشتباه فرستاده باشم جاي ديگر.

شايد از اين چيزها زياد برايت مي آيد؛ از اين عريضه شايسته تر براي تو و راست تر. چه كنم، بلد نيستم. با توبايد چطور حرف بزنم؛ با چه لحني، با چه ادبي.

شايد هم اسمم را كه پاي نامه مي بيني، اصلا بازش نمي كني. آري؟

حق داري. مگر من كه ام و چه اهميتي دارم؟ چرا فكر كردم كه اين قدر پيشت عزيزم؟

عزيز من!

نكند از چشمت افتاده ام. افتاده ام؟

هر كاري كردم تا تو جواب نامه هايم را بدهي، اما تو جواب ندادي.

اين طوري بدتر مي شود، اگر محل ام نگذاري، ياغي ترم مي كند. ياغي تر از اين!...رهايم نكني.

ببين به چه كاري افتاده ام. عاشقانه هايم را مردم – همه كس – مي بينند و مي خوانند. برايم خيلي سنگين است كه تنها تو نخواني. حالا ديگر فهميده اند. مي خواهي خودم را رسواتر از اين كنم؟ اگر بلد بودم، مي كردم.

 

 

 

به همه گفته ام عزيز مني

اين خبر بي شنود مي پيچد

 

شهر ما اين است ديگر! مي بيني چه انگشت نما شده ام؛ جز به سرانگشت تو.

عزيز من!

بخواني يا نه، باز برايت مي نويسم. و اين هم از عشق به توست. با اينكه من از تو دورم، آن قدر كه زمين از آسمان. ببين چطور آسمان، زمين را در آغوش گرفته

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 18:7 توسط مریم |