به من گفتي خداحافظ و
بر قنديل مژگانت بلور اشك جاري شد !
غم تلخي ميان قصه هايت با تمام بي قراري بود، چرا با غم خداحافظ ؟
تو كه گلبوته هاي شعر شادم را ز باران نگاهت بارور كردي !
تو كه جان خيالم را همه شب از شراب عشق تر كردي !
تو كه افسانه با عشق بودن را از كتاب زندگي خواندي !
تو كه بذر محبت را در دشت سينه مشتاقم افشاندي !
چرا با غم خداحافظ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 0:19 توسط مریم
|



